احسان

گاهی اوقات وقتی روبروت می ایستادم و نگات میکردم یا از دور زیر نظر می گرفتمت و یا حتی میون حال و احوالپرسیمون می رفتم توو عوالم خودم خیال باطل میگفتم : من خوشگل ترم یا احسان ؟؟ ما مثه همیم اما کی بالاتره ؟؟ سرتره ؟

یه روز با یکی از دوستات بحث سر پاکی و نجابت شد..گفت: احسان پاکترین پسری که تا به حال دیدم..توو تمام این سالها تا به حال ندیدم با دختری بیش از حد همکلام بشه چه برسه به اینکه دستش به دست کسی بخوره ..گفتم چی میگی بابا !! مگه میشه!! اونم پسری مثل احسان..با اون تیپ و قیافه و برو بیا..اممممکااان نداره!!!

گفت: حالا از من گفتن...دختر شانست زده..از خود راضی

گفتم: ببینیم !!!میبینیم..می بینی..دیدی..خواهی دید..می بینی حالا ..حالا میبینی...نیشخند

تااااااااااا اینکه چند وقت پیش فهمیدم مدیر برنامه هات یه دختر خانوومهتعجباسترس

گفتم: دیدی..دیدی..دیدی (اعصابم بهم ریخته بود تیک گرفته بودم)

اولش پیش خودم گفتم : یعنی این کیه؟!عینک

یعنی از من خوشگل تره.. خوش تیپ تره.. اممممممکااااااااااااااان نداره ابرو

یعنی کی هست؟! دکتره..نکنه مهندسههه!..عمممممممررررررررا" روو دست من باشهقهر

بعد حالتهای مالیخولیاییم گل کرد : نکنه احسان دوستش داره؟!! دل شکسته  نکنه زنشه ؟!!ناراحت

نکنه بچه داره؟!! گریه نکنه نقشه قتل منو کشیدن؟!!!! نگران

 

بعد حسه مالکیتم زد بالا.. گفتم: میکشمش!! لهش میکنم دختره فلان فلان شده رو.. از مادر زاییده نشده کسی رقیب من باشه...بیچارش میکنم..داغونش میکنم..ساقطش میکنم..مثل خیار می شکونمش..می زنمش زمین..بعد می رم روش..عصبانی

 

بعد گریه م گرفت: گفتم خاک توو سرت بیاد..فرومایه..خونین دل..خونین دست..ننگت باد..خاک بر دهانت... نفرین بر تو باد..بی لیاقت..بی کفایت.. بی درایت..بی مرام..بی نزاکت............................

کلافه

بعد دیدم نمیشه باید همین فردا برم این دختره رو....

فرداشد.....افسوس

تیپ زدم در حد ویله والو ( فک کن من تیپ می زنم خیابون یه طرفه میشه)

رفتم به دیدن دختره..خوش چهره بود اما خسته به نظر میومد..احساس کردم حالت طبیعی نداره..آرامش خاصی داشت..منم کمی آروم شدم..

دائما" از خوبیای تو گفت..گفت آقا احسان اینجوری..آقا احسان اونجوری.. بعد گفت  من همیشه مدیون ایشونم..اگر کمکهای ایشون نبود من هرگز نمی تونستم شغلی داشته باشم اونم با این " وضعیتم "....

احساس کردم خیلی تند رفتم..مخصوصا" که وقتی از پشت میزش اومد اینطرف دیدم دخترک رو ویلچره !

واسه یه لحظه از خودم بدم اومد..احساس میکردم تمام وجودم مثل کوه یخیه که داره ذوب میشه..خیلی سعی کردم ناراحتیم توو چهره ام نیاد که دلش نگیره..ازش خداحافظی و تشکر کردم..اومدم توو ماشین نشستمو با صدای بلند گریه کردم..

 

انگار دیگه هیچی نمی شنیدم..فقط یه جمله هی توو مغزم تکرار می شد که تو چقدر خوبی احسان...چقدر ماهی.. چقدر...

 

پ.ن : تو از من بالاتری مهربونم ..از من سرتری...هر اونچه خوبی و پاکیه توو وجود تو جمع شده..غبطه میخورم به اینهمه زیبایی .. ایمان.. اخلاص و آرامش !

 

پ.ن : هر روز که میگذره احساس من به تو شدیدتر میشه.. نیازم به تو جدی تر میشه تو اولین مردی هستی که احساس میکنم میتونم تا آخر عمر باهاش زندگی کنم.. ازت خسته نمیشم..چون هر روز عاشقتر میشم.. چون دوستت دارم بیشتر از اونچه که بشه در قالب کلمات گفت!

 

دل گویه : توی عصر دود و آهن تو رسول گل و نوری.. تو عطوفت مسلّم .. تو حقیقت غروری ...

 

بعدا نوشت : اسم واقعی ایشون احسان نیست اول اسمشون م .. هست من به دلایلی نمی تونم اسمشونو بگم.. اینم گفتم که سوتفاهم نشه لبخند

/ 0 نظر / 33 بازدید