تجربه خطرناک من

چند هفته پیش توی جمع دوستان که بودیم بحث سر کلاسهای مانکنی و مدلینگ و این حرفا شد.. بحث خیلیییی داغ شده بود و هر کی یه چی می گفت منم سعی می کردم فقط شنونده باشم مژه تا اینکه یکی از دوستام گفت: ونوس ..راستشو بگو ..تو چه رژیمی می گیری؟ با چقدر کالری صبح شروع میکنی؟ همه توجه شون جلب شد!! منم یه نیم خند زدم گفتم : خب این قضیه تا حدودی ژنتیکیه..من رژیم خاصی ندارم از خود راضی یکی از بچه ها اومد مثلا" حالگیری کنه..گفت ونوس می دونستی سایز صفر برای مانکنای فرانسوی 34 نه 38 ؟!

واسه یه لحظه جا خوردم آخه راست می گفت اما خودمو از تک وتا نداختم گفتم عزیزم واسه من دو تا سایز پایین اومدن از خوووردددن یه گلابی هم راحتتره!دروغگو ( البته این حرفو گفتم که یه چی گفته باشم چون می دونستم چه ریسک بزرگیه چون کم کردن سایز مهم نیست خطرات بعدش مهمه) این گذشت اما بد جور حرفش رفت توو مخم ..یه جورایی دغدغه م شد..متفکر تصمیم گرفتم یه امتحانی بکنم خلاصه با نام و یاد خدا رژیمو شروع کردیم..گفتم با رژیم شیر وبیسکوییت شروع میکنم عینککه خواهر نامردم دقیقا" شب دوم جلوی من فورتر خورد منم که ته استقامت..هیپنوتیزمخوشمزهبعد دیگه پای بستنی و پاستیل اومد وسط..دیگه کااملا" دامنم از دست رفتبغلخلاصه هیچی یه ذره رژیمم نوسان دار شد با اینحال امید وار کننده بود چون بین سایز 36-38 شده بودمقلب هفته دوم بد نبود اما قیافه م مثل مرده های از گور پا شده شده بود..دیگه آبمیوه و آب اکسیژن دار هم اثر نداشتتعجبسوال هفته سوم هم که دیگه کااااملا" گودی قبر رو احساس می کردمبای بایکه دیگه حالم بد شد...البته خدار رو شکر چیز خاصی نبود فقط فشارم بالا پایین شده بود یعنی اون حالتهای بد آنورکسیا و بی اشتهایی ها رو نداشتم ولی فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم..خلاااااصه و اینچنین شد که بلند پروازیهای من منو به دام غصه های کذایی انداخت (چه جمله فیلسوفانه ای گفتم)زبان

 

 

پ.ن 1 :از اینکه نتونستم سایزمو به سایز 34 برسونم اصلا" احساس ضایعگی نمیکنم چون می دونم اگه ادامه می دادم بقیه رژیمو باید اون دنیا با حوریان بهشتی پیگیری میکردم.فرشته

پ.ن 2 :مامانم بیصبرانه منتظر بود تا من هر چه زودتر از بیمارستان مرخص شم که شخصا" یه کتک مفصل بهم بزنهنیشخند

پ.ن 3 : از بیانات گوهر بار بابام بعد از اینکه خوب شدم : دخترم مگه مرض داری اینکارا رو میکنی؟؟ یه بار دیگه از این کارا بکنی پول توو جیبیتو قطع میکنم..( نمی دونم من اگه شاغل بودم بابام با چی می خواست منو تهدید کنه؟!!!!)ناراحت

پ.ن 4: امیدوارم اون دوستای حسووود چاق کرکس صفتم هر روز چاق و چاقتررر بشن بعد برن توو جشنواره بخوری زمین هواااا بری دوووست داری تا کجااا بری شرکت کننخندهقهقهه

/ 213 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیما

اشکالی نداره فدای سرت[لبخند]

ترانه

سلام ممنون ونوس جان از دوستی با شما خوشحالم

sara

یــکی بــآش بــرآی یـک نفـــر ، نــه خــآطره ای مبهــم در ذهــن صــدها نفـــر …

sara

حسادت می کنم به تو ... ! که آسان .. که آسوده .. فراموش میکنی اما .. ... فراموش نمی شوی ... !

sara

هیچوقتــــــــــ نمیتوانی چیزی که قرار است از دست بدهی.. نگه داری.. تو فقط قادر هستی چیزی را که داری.. قبل از آنکه از دست برود.. عاشقانه دوست داشته باشی.

مازروني

شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت / دوریت آمد به یادم هستی ام آتش گرفت . . .

احسان

سلام [نیشخند] ممنون خواهش میکنم ... آها ... نگران شدم [نیشخند] گفتم خدای نکرده ، زبون مهرداد لال نکنه یوقت ... [نیشخند] [ماچ][نیشخند] مرسی ونوس جان

روفیا . الف

خیلـــی قدر خودت بدون ونوس جان نمی دونی مردم چه هزیــــنه هایی می کنند که اندام یا چهرشون مثل تو بکنن زیبایی و جذابیــت نعمتهای بزرگـــی هستند که هر کسی نداره.