شبها که بغض میکنی...

دیشب از اون شبا بود که به قول دوستان عارف نامه های عاشقانه پاره میکردم.. خاطراتی که توو ذهنم جاگیر شده بود دور می ریختم ، خاطراتی که نه لبخندی به لبام میاورد نه اشکی به چشمام..فقط یه حس مبهم دلتنگی که بهم القا میشد.. تنها حسی که ما رو بهم نزدیک میکرد..حتی از همین فاصله هم حس میکنم.. احساستو می دونم ..شبایی که تنهاییُ بغل میکنی.. شبایی که بغض میکنی .. اما دیگه نه احساسی دارم نه انگیزه ای !

 

 پ.ن : نمی دونم چرا دارم این حرفا رو میزنم ..من واقعا دلتنگتم یا این حس دلتنگی توئه که داره به من القا میشه ؟!!

 

 دل گویه : هنوزم شبای مهتابی ناخوداگاه یاد تو میوفتم..هنوزم نگرانتم.. نگران فرداهات !!  میبینی.. احساسمو لخت و عور کردم گذاشتم جلو چشات ، خووب نگاش کن شاید دیگه هیچوقت منو انقدر احساساتی نبینی!

/ 0 نظر / 140 بازدید