قصه امیر

چند سال از اون روزا میگذره اما من هر بار که تو رو میبنم خاطرات اون روزا رو سرم آوار میشه..همه عوض شدن اما تو هنوزم همونطوری ..با همون غرور و با همون احساس..قصه از اونجا شروع شد که تو منو میخواستی و من کس دیگه ای رو... دیر فهمیدم خیلی دیر..هیچکس اینجا مقصر نیست اما انگار تنها قربانی این قصه تو بودی..کاش می تونستم کمکت کنم..کاش میتونستم زمان به عقب برگردونم..کاش شهامت اینو داشتم حتی به دورغم شده بگم عاشقتم!

یه زمانی فکر میکردم اگه تا بحال به پسری نتونستم بگم  "دوستت دارم " بخاطر خجالت و اینجور حرفاست..و یا اینکه هنوز عاشق نشدم و یا حتی افکاری که به قول بعضیا تعصبات مذهبیمه..اما حقیقت اینه که من طلسم شدم !! 

خودخواهانه ست اما منو بخاطر سالهایی که گذشت ببخش ! بخاطر اونچه که باید می بودم ونبودم ببخش ! بخواه و این نفرین بردار.. کمکم کن این طلسم بشکنم.

 


پ. ن : کاش میتونستم ازت بخوام بیای وبم و حرفامو بخونی.. اعترافاما بدونی .. هر چند باور نمیکنی!

پ.ن : قصه تو غم انگیز ترین قصه زندگی منه.. باز پاییز و آهنگای قمیشی.. باز پاییز و قصه امیر .. باز پاییز و احساسی که در قلبم دفن شد...

 

دل گویه : بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره بلکه توو قطره ی بارون بتونه اشک خدا رو هم ببینه.. نمی دونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره..

/ 0 نظر / 54 بازدید